آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

107.ماجرای آن دیگری

1392/2/14 12:59
نویسنده : مامان آرام
196 بازدید
اشتراک گذاری

من از بچگیم با بارداری مشکل داشتم ... همیشه ترسی تو وجودم بود که حامله بشم حتما میمیرم! چون مشکل تنفسی هم دارم فکر میکردم بیهوشم که بکنن عمرا اگه به هوش بیام! خلاصه که همیشه پس زمینه ی ذهنم این بود که با مردی ازدواج میکنم که قبول کنه بریم بچه از جایی دیگه بیاریم ... باورت میشه اولین سئوالی که از بابا مرتضی کردم این بود که اگه بچه دار نشم چیکار میکنی؟؟؟ بعد جالبتر اینکه خودم کشته مرده ی بچه ها بودم و هستم! ولی در کل فرقی نمیدیدم در اینکه بچه مال خودم باشه یا بچه ای باشه که به محبت من احتیاج داشته باشه ... هنوزم دوست دارم روزی اگه شد بچه ی دیگری رو بیارم و به بهترین وجه بزرگش کنم . حالا بگذریم ... این فوبیا ی بارداری تا روز آخر بارداریمم باهام بود البته ... حتی از خدا میخواستم اگر من از بین رفتم بچمم از بین بره -دور از جونت:* - که زیر دست این و اون نیفته . که جالبترین موضوع این شد که بهترین بارداری رو داشتم! نه تنگی نفسی و نه هیچی ! باور کردنی نبود من که روزی 600 بار باید اسپری میزدم اصلا بود و نبود اسپری برام فرقی نمیکرد! اینم کار خدا بود بهر حال!

خلاصه پاییز 89 بود ... قبلا به جایی سپرده بودیم برای بچه! مرتضی هم موافق بود ... صرفا بخاطر من ... کلا مرتضی بخاطر من خیلی کارا میکرد و میکنه:) الان که بهش فکر میکنم میبینم خیلی مردا این کار رو بخاطر همسرشون نمیکنن و از همینجا ازش خیلی تشکر میکنم:* یه روز یه آقایی زنگ زد که من 2 تا بچه دارم و خانومم سومی رو بارداره و ناخواسته بوده و نمیتونم این بچه رو نگه دارم شماره تون رو از فلان بیمارستان گرفتم میخوام ببینم شما میخوایدش یا نه؟ منم که عشق بچه! گفتم آره! بدون فکر! بدون مشورت!!! و قرار بود این بچه 2 هفته ی بعد بدنیا بیاد!!! اتفاقات بعدش رو دوست ندارم یادم بیاد ... در هر حال نشد! 

من با عشق کلی وسیله براش خریده بودم و حتی سرویس خواب هم دیده بودم و میخواستم روزی که میاد تو خونه برم تحویلش بگیرم ... کیف بچه پر از وسایل تو صندوق عقب بود ... کریرش آماده ... لباسهاش نیز هم! بعد از نشدنش همه رو گذاشتم تو بازارچه ی نی نی سایت و فروختم ... دلم نمیخواست برای بچه ی خودم استفاده بشه ... واسه همین دیگه سراغ هیچکدومشون نرفتم ... تختی که دیده بودم چیلک بود ... همون مدلی که رو در کمدش زرافه داره ... هنوز اون مدل رو دوست دارم ولی دلم نمیخواد یاد اون روزا بیفتم ... الان کلی از خدا ممنونم که نشد ... اون روزا کلی غصه خوردم ولی الان شادم ... البته موقعی که پشیمون شدیم باباش گفت میذارمش پشت در:(( ولی الان که فکر میکنم به دردسرش نمی ارزید ... امیدوارم الان پیش پدر و مادرش باشه و سالم و خوب بزرگ شده باشه ... الان 2 سال و نیمش بیشتره ... هر جا هستی سالم باش آن دیگری:)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

فرناز مامی علی
15 اردیبهشت 92 1:02
ای وای من ...عجب موجود نازنینی هستی تو دختر ...واقعا میخواستی ی همچین کاری بکنی ......خدا رو شکر برای وجود آمیتیس


واقعا نازنینم؟؟؟ وووووووووووی بووووووووووووووووس
(ainaz(amitis
15 اردیبهشت 92 15:04
آرام پس بارداری اولت بووووود؟
من فک میکردم اونموقع خودت باردار بودی

خدارو شکر ک باعث شده الان فرشته ای از خودتون داشته باشین



آره آیناز اولین بارداریم بود مرسی
زهرا
15 اردیبهشت 92 17:11



هانی
16 اردیبهشت 92 15:36
خیلی جالب بود برام...